شنبه13شهریور95(آن چه گذشت)
تولد پسرکمان از آنجا که همزمان با مسافرت مان به شمال شد لذا تولدی کوچک برایش گرفتیم که جزییات و تصاویر آن در پست های قبل به سمع و نظرتان رسید. اما از آنجا که خانواده همسرجان برایشان تولد نگرفته بودیم بر آن شدیم که مجلسی من باب تولد برای پسرکمان مهیا کنیم و اینچنین شد که جمع ضربتی های عزیز در 4 شهریور در منزل مان گردهم آمدند.
روزی که آویسا با پدر گرامش تشریف بردن اداره به خاطر دخترک رئیس محترمشان که چند صباحی بود دلشان می خواست آویسا برای بازی با پدرجانشان بروند اداره و به دلایلی من و همسرجان مخالف بودیم ولی آنروز به خاطر تلفن رئیس شان با خودشان بردند و همانطور که حدس زده بودیم کشمکشی بود بین شان و در آن میان آویسا پناه به پدرجان میبردند و گزارش ها حاکی از مودب بودن آویسا و حرف گوش کن تر بودن دخترکمان بود.
آنروز هم بنده در میان کشمکش با علی کوچولو شامی مهیا نمودیم(اردک ومرغ، بادمجان و دونه انار، سمبوسه و سالاد و بورانی بادنجان...)اما در انتهای روز کم آوردیم و هی با خودمان درگیر بودیم. تا آویسا و پدرجان آمدند و کمی نظافت منزل و در آخر که مهمان ها سر رسیدند. شب خوبی بود بخصوص برای علی کوچولو که همش راه میرفت و می گفت:تبلدت مبالک.
از برنامه های تولد بگذریم قرار بود آویسا گلی واکسن 6سالگیش رو بزنه که از این جهت اکیپی شدیم با علی و آویسا ، رفتیم درمانگاه. طفلی بچه م که قبلش بهش قول دادم اگه دختر شجاعی باشه و اذیت نکنه از آن جهت که با وجود علی امکان بغل کردن آویسا و نگه داشتن ایشان نبود در نتیجه می بایست کمال همکاری رو با من می کرد. بدین ترتیب قبل عزیمت شرایط رو براش توضیح دادم و ایشان قبول کردند و راه افتادیم. موقع زدن واکسن اول قطره خوراکی بهش خورانده شد و چون تلخ بود خواست بره آب بخوره و در حالی که استرس داشت و از طرفی می خواست شجاع باشه گفت:خاله برم آب بخورم بیام. و وقتی دید سوزن واکسن به سمت دستش میره با استرس و ترس شروع کرد به شمردن تا درد رو حس نکنه. دلم براش سوخت اونقدر که اشکم دراومد. بعدش بغلش کردم و بوسش کردم و اون در حالی که دستش می سوخت گفت:مامانی ! شجاع بودم.
دخترکم من را ببخش گاه تنهایی و غربتم در این شهر، سنگینی اش شانه های کوچکت رو می آزارد. من را ببخش ....
من که کلاً دگرگون بودم گفتم بله و برای اینکه کمی ریلکس شن بردمشون پارک کنار درمانگاه. کمی بازی کردن و رفتیم منزل.تا رسیدیم من هم اسپری کیتی که براش گرفته بودم بهش دادم.
شبش آویسا خانوم تب و لرز کرد و شیفت شب با همکاری بابا رضا به پایان رسید و کلاً آخر هفته درگیر آویسا بودیم. از طرفی هم جایی نرفتیم و منزل بودیم و به کارهای منزل و خودمان رسیدیم. البته جمعه شب عموعلیرضا زنگ زد و ما رفتیم یه و چایی و کیک خوردیم و برگشتیم و البته بسیار علی با عمو علیرضاش حال کردند.
یه خاطره جالب از آویسا
در حالی که هر روز از مهد به سمت ماشین می رویم دختر طلا بخشی از خیابون رو از بالای ستون راه می پیماین. و من هر روز از ایشان می خوام که بیاین پایین و دخترک هم گوش سنگین به کار خویش ادامه میدهد تا اینکه آنروز باز هم این اتفاق افتاد و من با عصبانیت گفتم: من هر روز میگم و شما عین آمار هر روز از ستون میری.بعد چند لحظه آویسا با حالتی رو به من"مامان من آویسا هستم من آمار نیستم که مثل اون باشم" من رو بگو 
وقتی بابا کوچک بود...شباهت را دارین دوستان

اینم گل پسر من


باقی در ادامه مطلب


روز اداره رفتن آویسا


علی کوچولو در صبح روز مهمانی

علی عشق کارت زدن تا می بینه من کارت میزنم میگه:مامان !کارت بیزنم!

پارک کنار درمانگاه







شنبه13شهریور95(آن چه گذشت)
